Sunday, March 13, 2005

اعترافات - بخش دوم

یادداشت بهمن
اعترافات – بخش دوم
نیمه ی خالی ِ لیوان خالیِ


تصمیم گرفته ام بنشینم و کارهای ناکرده ام را فهرست کنم؛ شاید که طلسم بشکند و سرانجام گامی به جلو بردارم. کاری که مدتهاست لابلای ضروریات جسم و جان، فرصتش پیش نیامده. اول از روی میز شروع می کنم، چرا که جرأت نگاه کردن به قفسه ها را ندارم؛ ده دوازده صفحه ای کاغذ یک رو سفید، پرینت شده با یادداشتی کوتاه و واضح با مضمون "تا انتهای دی تمام شود" زیر گیره کاغذ طلایی که آنها را این همه مدت به هم متصل نگه داشته، در انتظار من که سر برسم و فعلی انجام دهم و به زبانی دیگر زنده شان کنم؛ بله، می شناسم شان. اینها باید برگ های مقاله ی سوزان سانتاگ نازنین باشند؛ نکاتی پیرامون ابتذال. از بین کارهای او این یکی را حتما باید ترجمه می کردم. شروع هم کردم –وبا چه شوقی- اما... بله، حکایتی قدیمی است
چنین است وضعیت آخرین تابوی آمریکایی ادوارد سعید ِِ فقید که مدتهاست خاک می خورد و البته آخرین وسوسه ی شیرین ترجمه؛ اثر هنری، در عصر بازتولید مکانیکی از والتر بنیامین، که این یکی هنوز سر رسیدش تمام نشده و امیدی عبث را مثل لبخند ماسیده ی دوستانی که ترکم کردند، مدام تحویلم می دهد
خب، فکرش را که می کنم می بینم تلخی فرجام این وسوسه ی شیرین مدتهاست به دلم مانده و تنها ترجمه ی من در سالی که دارد عمرش را می دهد به تاریخ، آخرین نسخه ی استاندارد مدیریت کیفیت در مدیریت پروژه بوده! متنی که در حوزه ی خودش به سرنوشتی اسف بار دچار شد. نه حوصله ی فروشش را به نهادی خاص داشتم نه تحمل گشتن پی ناشری معتمد. گذاشتمش به امید خدا و گذشتم... بله، این حکایتی قدیمی است
به دفتریادداشت ام که نگاه می کنم وحشت وجودم را می گیرد. هر چند مدتهاست خبری از فهرست قرارهای شخصی آن تو نیست اما یکی دو برنامه ی جمعی هم که باید دوشادوش دیگران به انجام برسانم بدجوری آزارم می دهد؛ قرارم با هادی احمدی نازنین و پروژه ی سترگ بررسی جریانهای انتقادی معاصر که هنوز عملا از حرف جلوتر نرفته، طرح فیلم کوتاهی که روی زمین مانده، ویدئو کلیپی که باید همین روزها کار می شد، پروژه های قدیمی خودم؛ بررسی ساختار ارجاع به اساطیر در آثار کارلوس فوئنتس که باید با مطالعاتی فراگیر در اساطیر یونانی و مایایی و آزتکی همراه شود، جوزف کنراد و رویت ِ واقعیت، تحلیل نئوفرمالیستی نوستالگیا که مدتهاست به بهانه ی نداشتن فیلم نیمه کاره رها شده، و البته مجموعه مطالعاتی که می خواستم روی نیچه، مارکس و فوکو داشته باشم و با هر کدام لاسی نصفه نیمه زدم و گذشتم... هر چند این حکایتی قدیمی است
اگر از آنهمه کتاب و مقاله ی ناخوانده بگذرم و رسما ابراز حیرت کنم از وجود موجوداتی که می توانند در هفته چند کتاب را پشت سر هم بخوانند و آخ نگویند و خودم را به آن راه بزنم و فراموش کنم که روزی خودم یکی از همین موجودات نادر و رو به انقراض بودم، باید یادی کنم از داستان ِ به قول مرحوم شریف لنکرانی "من-روایت" ای که مدتهاست به قول فرانسوی ها تبدیل به اصلی ترین "پاسیون" زندگی ام شده؛ "نامت را رها کن، رمئو!" که این یکی بعد از یک سال کلنجار رفتن دارد آماده می شود، و چقدر ضعیف و نابهنگام از آب درآمده! حکایت رازی است دشواریاب که مدتهاست مرده –مثل تصویر محو آن لبخند های کذایی- و دیگر حتی خودم نمی توانم مجسم اش کنم. حتی نمی دانم این "او" از کجا در آن میانه پیدایش می شود. و اصلا در واقع چه بود که در ورق پاره ای که قدمتی یکساله دارد چنین وصفش کرده ام؛ ... كوتاه قد بودی و لاغر، آنقدر لاغر و رنگ پریده كه می ترسیدم كوچكترین ضربه ای همین حالا بیندازدت ... و الخ. اما احتمالا بزودی در همین وبلاگ می آورمش تا شاید جوابی باشد به این کنجکاوی دوستان که؛ "اصلا این سعید کریمی از کی علم شد؟!" و اگر آنها نمی فهمند دست کم خودم بفهمم که "سعید کریمی فقط سیگار نمی کشد". و البته این نقل قولی قدیمی است
اما از هر نکته ای سخن رفت جز ذکر تعب جسمی؛ انگار دندان درد لعنتی کم بود، آنفولانزای شدید هم چاشنی اش شد تا هر روز ده رقم قرص رنگارنگ بیندازم بالا، گور پدر ابژه ای به اسم سلامتی! قرص های اعصاب کم بود، انواع آنتی بیوتیک های کوفتی دارند اینروزها برایم تعیین تکلیف می کنند. حالا که این چند سطر را می نویسم درد مزمن کلیه ی راست ام هم دارد دوباره چشمک میزند و اذن حضور میطلبد. به خوش خیالی خودم می خندم که فکر می کردم این سرمای فراگیر چند روزی از شر برخوردهای ناخواسته خلاصم می کند، اما زهی خیال باطل. و این حکایتی قدیمی است

0 Comments:

Post a Comment

<< Home