جیم جارموش و هالیوود
هالیوود، سینماگران مستقل آمریكا و جیم جارموش

این مقاله کوتاه حاصل تنها همکاری مشترک من و دار و دسته نشریه چگور بود که در شماره 5 این نشریه، آذرماه 1382، چاپ شد، بدون اغراق با صدها غلط چاپی و غیر چاپی! اینجا ضمن اینکه فرصتی است تا متن کامل و صحیح اش را بیاورم، امکانی فراهم می آید تا خاطره ی روزهایی غریب و تعیین کننده در زندگی ام را زنده کنم؛ روزهای شور و ظلمت. به جستجوی راهی هزارتوهای مه گرفته را یکی پس از دیگری می کاویدم به امید پاسخی برای پرسشهایم، اما چه بی اثر؛ چیزی جز ظلمت وجود نداشت. حال که نگاه می کنم می بینم تنها خاطرات گذشته اند که حاضرند، یادگارهایی از روزگاران اضطراب و عطش، فریاد و نگاه، روزگارانی که در آنها یاد ها گاه عزیز می شدند و گاه کم بها
سینما : (( بزرگترین سهم ادبیات در پیشرفت بشریت –حتی بیش از نیاز به نگهداشتن پیوند فرهنگی و غنی سازی زبان – شاید این باشد كه به ما یادآوری می كند؛ دنیا، بد ساخته شده و كسانی كه عكس آن را وانمود می كنند- قدرتمندان و خوش اقبالان- دروغ می گویند. و نیز یادآوری می كند كه دنیا می تواند بهبود یابد و به دنیاهایی كه تخیل ما و زبان ما قادر به آفریدنشان هستند، بیشتر شبیه شود. جامعه آزاد باید شهروندان مسئول و نقادی داشته باشد و برای ساختن اینچنین انسانهایی كه فریب كسانی را كه بر آنها حكومت می كنند، نخورند و از نعمت تحرك همیشگی روحی و و تخیلی پرشور و هیجان برخوردار باشند و برای دامن زدن به نارضایتی از وضع موجود، هیچ وسیله ای بهتر از ادبیات نیست)). شاید اگر این دفاع جانانه ماریو بارگاس یوسا از ادبیات خوب و پویا و معترض را قبول كنیم و بخواهیم از هنرهای نوشتاری به عرصه هنرهای دیداری تعمیمش دهیم، نزدیكترین گزینه ای كه به ذهنمان خطور كند، مدیوم سینما باشد. سینمای خوب، اصیل و شورشی. نوارهای سلولئیدی كه جولانگاه عصیان پیشرو ها، آوانگارد ها و مستقل هاست. و اندیشه هایی كه علیه ابتذال و پیش پاافتادگی زندگی روزمره، مبارزه می كنند
هالیوود: شناخته شده ترین سمبل فرهنگ آمریكایی است. غول رسانه ای و آشكاره ترین ابزار پنهانی، در دستانِ جاه طلب نخستین ابرقدرت هزاره سوم. همه با آن آشنایند و هركسی در هر كجای جهان دست كم از چند تا از محصولاتش استفاده كرده. صادر كننده رؤیای آمركایی است و به هركس كه طرفش برود یادآوری می كند كه چقدر بیرحم است. افسانه هایی كه در اطرافش ساخته این فضا را تشدید كرده و به هالیوود جلوه ای اسطوره ای بخشیده
همه می دانند كه چگونه هالیوود در راستای اهداف جنگ سرد مستقیماً زیر نظر پنتاگون قرار گرفت، تا اسپیلبرگ و لوكاس و مخلوقات فضاییشان خطر تهدیدكننده موجودات ناشناخته ای كه از سرزمینی دوردست می آیند اما هیئتی انسانی دارند- شرقی ها- را به انسان های خوب و شرافتمند –شهروندان آمریكایی- گوشزد كنند یا جی اف ك(1991) و نیكسون(1995) -هر دو ساخته الیور استون- چگونه دمكرات ها را دو دوره پیاپی در آمریكا به قدرت رساندند و همه مردان رییس جمهور(آلن ج. پاكولا-1976) بعد از واترگیت چطور خیال همه را از بابت كارایی نظام دموكراتیك آمریكا راحت كرد. اما وظیفه اصلی هالیوود چیزی فراتر از اینهاست؛ این سیستم شدیداً توتالیتر، دشمن شماره یك و نابود كننده اندیشه های تازه است و آرمانش ساختن دنیایی است پر از مردمان خوبی كه هر چه ما نشانشان می دهیم را به عنوان حقیقتی ازلی-ابدی بپذیرند
مستقل ها: یاغیان بزرگ غالباً اطراف هالیوود پرسه زده اند. اگر محدوده بررسی مان را به نیم قرن اخیر محدود كنیم می شود از جان کاسوویتس به عنوان نفر اول اسم برد. كسی كه به استانداردهای هالیوود و نظام پدرسالانه اش پشت كرد و با بازیگران غیرحرفه ای، فیلم های ارزان قیمت اش را ساخت تا مستقل نام گیرد. اما حركت او تا ابتدای دهه هفتاد و ركود جدی سینمای آمریكا دنباله روی پیدا نكرد. با استفاده از شرایط جدید بود كه دار و دسته نیویوركی – كاپولا، اسكوسیزی و چیمینو- فیلم هایشان را ساختند و سیدنی لومت در معرض دید بیشتری قرار گرفت. واپسین فیلم های رادیكال بونوئل، آثار موج نوی سینمای فرانسه و سینمای آزاد انگلستان همراه با ساخته های دیدنی برتولوچی كه هر از چندگاهی از ایتالیا می رسید نشان از نهظت ناپیدایی می داد كه مقیاسی جهانی به خود گرفته بود. شاید كاپولا یا اسكورسیزی را تحسین كنیم كه توانستند با استفاده از امكانات سیستم، فیلم های ضدسیستم بسازند. اما آنها دیر یا زود تسلیم شدند. دیگر از بزرگان سینمای اروپا خبری نبود و عرصه در ابتدای دهه هشتاد به شكل غیر قابل تصوری خالی شده بود. در این شرایط بود كه جان سیلز بازگشت هفت سیكاكاسی(1980)، جیم جارموش با عجیبتر از بهشت و جوئل كوئن با جنایت ساده وارد صحنه شدند. با فیلم هایی كه نشان از سینمای جان كاساویتس می دادند، بنابراین حالا جمعی از سینماگران همسو پدید آمدند كه رسماً مستقل خوانده شدند. بعدها اسپایك لی، هال هارتلی، آتوم آگویان، كوئنتین تارانتینو به این گروه اضافه شدند و حركت ادامه یافت
هدف مشخص بود: تا آخرین توان، خلاف جهت هالیوود
جیم جارموش (متولد 1953 – آكرونِ اوهایو) یكی از رادیكال ترین فیلمسازان مستقل آمریكاست. در جوانی با ساموئل فولر فیلمساز كهنه كار آمریكایی آشنا شد و از او بسیار آموخت. تنها بیست و سه ساله بود كه این شانس را پیدا كرد فیلم خودش را بسازد؛ عجیب تر از بهشت. بعد از آن گرفتار قانون(1986)، قطار اسرار آمیز(1989) و شب روی زمین(1991) همه به تك افتاده هایی می پرداختند كه جامعه مدتها بود قیدشان را زده بود. این چند نفر را تنها ایمان سرپا نگه داشته بود و از همین جا مهمترین ویژگی جارموش عیان شد. آدم های او وقتی در موقعیت های تراژیك قرار می گرفتند رفتاری سوای آنچه معمول بود داشتند؛ با پوزخندی به استقبال شرایط می رفتند، موقعیت شان را می پذیرفتند، اما حاضر نبودند تسلیم شوند
لحن دوگانه فیلم های جارموش از مرد مرده(1995) آغاز می شود، همگام با سینمایی آكنده از هجو مضامین دستمالی شده، ارجاع به هالیوود و آشنایی زدایی از دنیایی كه روی پرده نقره ای پیش از این برایمان ساخته شده. اما او حرف های دیگری هم دارد. جوانی به نام ویلیام بلیك ـ همنام با شاعر بزرگ انگلیسی ـ را به تگزاس می فرستد تا هم از غرب وحشی جادویی آشنایی زدایی كند و جمله معروف … به غرب برو، مرد جوان! را به سخره بگیرد، هم زمینه ساز بحثی جدی در باب شاعری، كمك هنر به خودشناسی و پذیرش مرگ شود. همانگونه كه گوست داگ، سامورایی تنها در دل نیویورك بزرگ، قهرمان آخرین فیلم جارموش در آخرین سال هزاره دوم ـ گوست داگ: طریقت سامورایی(1999)- با گنگستر های كاریكاتورگونه، جنگید و در پایان شبیه وسترنر ها با حریفش دوئل كرد اما حرفهای جارموش در باب مفهوم مرگ و زندگی، رابطه انسان و طبیعت و برابری نژادی نیز فراموش نشد. طریقت جارموش از میان بردن نیروی عادت است، آفرینش دنیایی تازه و دیدن چیزهایی پیشتر نادیده. او دنیای آشنایی كه ما می شناسیم را عمداً به هم می ریزد و از ریخت می اندازد تا پرسش هایش را مطرح كند. از این رهگذر گوست داگ هجوم به سانتی مانتالیسم و خشونت پوچ هالیوود است كه تصاویر غیر واقعی و ابلهانه اش را سالهاست در ذهن ما حك كرده
ایمان : مردی بر بام آپارتمان اش در قلب نیویورك قایقی درست كرده با دقت و صرف وقت بسیار. و وقتی با پرسش گوست داگ روبرو می شود كه چگونه می خواهد آنرا به آب بیندازد، به دوردست ها خیره می شود و نمی خواهد بپذیرد كه چنین چیزی شدنی نیست. كشتی نوحی بر بام آپارتمانی در نیویورك، مبشر آخر الزمانی قریب الوقوع
اگر بدانی كه به كجا می روی و اراده كنی، حتی اگر سرت را قطع كنند، همچنان زنده هستی. این جمله یك از میان نویس های فیلم است. گوست داگ كه با اسلحه خالی در دوئل با رقیب اش شكست خورده و آخرین لحظه های زندگی اش را سپری می كند، كتاب راشومون را به حریف می دهد و از او می خواهد كه ((كتاب را بخواند و نظرش را به او بگوید)). به آینده؛ با امید و اعتماد
نسل جدید ؛ جارموش در مصاحبه ای می گوید:
با خواهر زاده ام در نیویورك قدم می زدم. حدوداً بیست ساله است و مثل لات و لوت ها حرف می زند و مثل جوان های رپی لباس می پوشد. دیروقت بود. در پیاده رو، متوجه كتابی شد كه از جیب جوانكی كه مثل گنگستر ها لباس پوشیده بود، بیرون زده بود. خواهرزاده ام از او اسم كتاب را پرسید و طرف، كتاب را به او نشان داد. یكی از رمان های همینگوی بود. آنها هر دو كتاب را خوانده بودند، بنابراین گفتگوی جانانه و پرشوری را درباره آن شروع كردند و مدتها درباره اش به بحث پرداختند. من یكی مات و مبهوت به این منظره نگاه می كردم، چون قاعدتاً نه آنجا جای آن جور صحبتها بود، نه آنها … در پایان مثل دو تا رفیق شفیق از هم جدا شدند و من مدتی گذشت تا باور كنم و به خودم بیایم. به نظرم صحنه بسیار زیبایی آمد
فیلم های جارموش – به ویژه مرد مرده و گوست داگ – شكوه جارموش از زمانه اند. زمانه ای كه در آن دیگر هیچ چیز سرجایش نیست. اما جارموش فراموش نمی كند كه بگوید به تمام نسل ها باید احترام گذاشت. در میان نویس های گوست داگ می خوانیم: نمی توان به صد سال قبل بازگشت. مهم این است كه هر نسل بهترین راه را در میان خودش جستجو كند. بله، می توان میان اینهمه حماقت و خون و تباهی، در اعماق شهری جهنمی، همچون سامورایی جارموش، راسخ و استوار قدم برداشت. همچنان كه خود جارموش سالهاست كه در سینمای آمریكا چنین می كند
سعید کریمی
آبان 82
0 Comments:
Post a Comment
<< Home