تکمله ای بر علیه رمانتیسم زنانه
وطن کجاست
که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟
تکمله ای بر علیه رمانتیسم زنانه
این چند خط را سه روز پس از پست یادداشت "علیه رمانتیسم زنانه" می نویسم به این امید که برخی حرفهای ناگفته را بیاورم و یاددشت را تکمیل کنم. بهانه اصلی ام اما کامنت ای است که گویا از طرف دوست نادیده ای که به وبلاگ ایشان لینک داده ام گذاشته شده. هرچند بر این باورم که با گذاشتن همین لینک به اندازه کافی دمکرات بوده ام و قضاوت را به خواننده احتمالی واگذاشته ام تا از مقایسه نوشته خودم و آن وبلاگ به نتیجه ای برسد که شایسته است
که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟
تکمله ای بر علیه رمانتیسم زنانه
این چند خط را سه روز پس از پست یادداشت "علیه رمانتیسم زنانه" می نویسم به این امید که برخی حرفهای ناگفته را بیاورم و یاددشت را تکمیل کنم. بهانه اصلی ام اما کامنت ای است که گویا از طرف دوست نادیده ای که به وبلاگ ایشان لینک داده ام گذاشته شده. هرچند بر این باورم که با گذاشتن همین لینک به اندازه کافی دمکرات بوده ام و قضاوت را به خواننده احتمالی واگذاشته ام تا از مقایسه نوشته خودم و آن وبلاگ به نتیجه ای برسد که شایسته است
اما سخنی دیگر؛ میخائیل باختین متفکر بزرگ روس جایی گفته "فرهنگ بدون منطق مکالمه بی معناست" و از "ساخته شدن خود، زیر نگاه دیگری" یاد میکند. من –برخلاف دیگرانی که "کوته فکر و خودخواه و خودپسند" نیستند- از این مکالمه استقبال کرده ام و آنرا فوق العاده سازنده می دانم، حتی اگر دربدر دنبال مخاطب بگردم و با کامنت گذاشتن در وبلاگ این و آن، این مخاطب بالفعل را پیدا کنم. و حال که این مکالمه تا حدی برقرار شده، فرصتی است برای پاره ای توضیحات
پذیرفتن "فردیت" دیگران حرفی است و پذیرفتن "جریانهای فکری" که بر فردیت دیگران چنبره زده حرفی دیگر. در این شرایط است که "نقد" و "گفتمان انتقادی" مناسبترین گزینه موجود به نظر می رسد. شاید اگر اندیشه انتقادی وجود نمیداشت ما همچنان در عصر حجر بودیم و با "برگ" سر می کردیم و به هرکس که می گفت بالای چشممان چیزی شبیه ابرو وجود دارد با گرز جواب می دادیم –کاری که امروز با شدت کمتر اما کماکان با همان محتوا انجام می دهیم، شاید کمی آبرومندانه تر
در بسیاری موارد حق با این دوست عزیز است. من آدمها را همانگونه که هستند نمی پذیرم، چرا که اعتقاد دارم باید بسیار برتر باشند از مغاکی که در آن گرفتار آمده اند – و این را شامل خودم، اطرافیانم و همنظرانم نیز می دانم و استثنایی قایل نمی شوم. اینکه موضوع این یادداشت "انتقاد از تفکری دیگر" بود موجب نمی شود بپذیریم "انتقاد از خود" فراموش شده. به عنوان مثال شخصا" به عنوان نویسنده آن یادداشت می توانم به اندازه کافی از آن ایراد بگیرم، مثلا" اینکه بنا به چه دلایلی "نابسنده" به نظر می رسد و الخ. "پرفکت" نویس هم نیستم و داعیه اش را ندارم. تنها اعتقاد دارم که باید در لحظه "سخن" را ناگفته نگذاشت و حرف را زد، حتی اگر دیگری خوشش نیاید و آرامش "گلخانه" ای اش به هم بخورد، چرا که گلخانه همیشه در معرض تهدید بادهای هرزه و هولناک دنیای "سیاه" بیرونی است، دنیایی که سعی نکرده ایم تا تغییرش دهیم، حتی بر آن بوده ایم که نبینیمش تا دنیا برای ما همان گلخانه مان باقی بماند. و به دلیل همین تصور است که امروز نمی توانم "سبز بودن" را جز رؤیای محال و بی فرجام ِ ما رؤیایی های خوابزده بدانم

0 Comments:
Post a Comment
<< Home