در خاموشی سوزان سونتاگ
مرثیه ای در مرگ آخرین روشنفکر

پیش از تحریر
نمی دانم بغضم که ترکید هنوز روزنامه دستم بود یا نه. بغضی که مدتها بود جایی پنهان مانده بود دیگر اینهمه جای خالی را تاب نداشت. روزهای تلخ ادامه دارند؛ تک درختهای تناور دانه دانه دارند به خاک می افتند؛ ادوارد سعید، هانری کارتیه برسون، ژاک دریدا و حالا با مرگ سوزان سانتاگ، برهوت، چشم انداز غالب شده
نمی توانم باور کنم. به آن گروهی تعلق نداشت که سالهاست تمام شده اند و انتظار مرگشان را می کشیم؛ آنقدر نزدیک می نمود و صدایش هنوز به قدری رسا بود که فکر نمی کردیم بمیرد، با اینکه می دانستیم سرطان دارد و دست به کار نبردی سخت است
در میانه ی بهت خبر و هنگامی که نمی دانستم با چشمان اشک آلودم در ازدحام شهر چه کنم به یاد جمله ای از او افتادم که بعد از 11 سپتامبر در نیویوکر نوشته بود: ... بیایید با تمام وجود دسته جمعی عزاداری کنیم، اما دسته جمعی احمق نباشیم. یک ذره آگاهی تاریخی می تواند کمک مان کند تا بفهمیم که چه اتفاقی افتاده و در ادامه چه اتفاقی ممکن است بیفتد
نمی توانم باور کنم. به آن گروهی تعلق نداشت که سالهاست تمام شده اند و انتظار مرگشان را می کشیم؛ آنقدر نزدیک می نمود و صدایش هنوز به قدری رسا بود که فکر نمی کردیم بمیرد، با اینکه می دانستیم سرطان دارد و دست به کار نبردی سخت است
در میانه ی بهت خبر و هنگامی که نمی دانستم با چشمان اشک آلودم در ازدحام شهر چه کنم به یاد جمله ای از او افتادم که بعد از 11 سپتامبر در نیویوکر نوشته بود: ... بیایید با تمام وجود دسته جمعی عزاداری کنیم، اما دسته جمعی احمق نباشیم. یک ذره آگاهی تاریخی می تواند کمک مان کند تا بفهمیم که چه اتفاقی افتاده و در ادامه چه اتفاقی ممکن است بیفتد
به جای متن
سوزان سونتاگ (2004-1933)، منقد، فیلسوف و نویسنده یهودی تبار در نیویورک متولد شد. شهری که نماد طبقه و ارزشهای خاصی در فرهنگ آمریکایی بود (ساحل شرقی با چشم انداز اروپا، روشنفکری، گذشته) و در تقابل محض با بخشی دیگر (ساحل غربی با چشم انداز پایان جهانی اش، هالیوود، خوشگذرانی، آینده ناشناخته وهیجان بر انگیز). کتابهای او پرشمار، متنوع و درخشان اند؛ علیه تفسیر و مقالات دیگر (1968)، درباره عکاسی (1977)، بیماری در مقام استعاره (1979)، درباره رنج دیگران (2002) و کتابها و مقالات دیگر. اغلب در نیویورکر می نوشت، سالهایی ریاست انجمن قلم امریکا را به عهده داشت و این اواخر روی آورده بود به داستان نویسی. با اینهمه بیش از تمامی نویسندگان و منتقدان هم عصرش مستقل می نمود و تعلق به هیچ دسته ای را تاب نداشت. به اردوگاه چپ نپیوست، اما نقد رادیکال تاریخی و سیاسی را خوب می فهمید و به کار می برد. از منتقدانی نبود که متن را برای متن می خواهند. با آنکه در تحلیل های دقیق و موشکافانه اش از بررسی مناسبات بین اجزای متن شروع می کرد اما همواره به خواننده یادآوری می کرد که سرش را بالا نگهدارد و ببیند دور و برش چه می گذرد. وقتی چشم براه گودو را در سارایووی روزهای اوج جنگ - زیر نور شمع- به صحنه برد کارش بیش از آنکه نمادین باشد، از روی تعهد بود و آگاهی. به پارادوکس غریبی تن داده بود؛ عملش همانقدر غیرعقلانی بود که نمایشنامه بکت چنین بود. به شخصیتی از بکت می مانست، اما حرف دیگری می زد؛ بیایید چشم انتظار گودو نباشیم، جز کارادزیچ کسی نخواهد آمد
سوزان سونتاگ (2004-1933)، منقد، فیلسوف و نویسنده یهودی تبار در نیویورک متولد شد. شهری که نماد طبقه و ارزشهای خاصی در فرهنگ آمریکایی بود (ساحل شرقی با چشم انداز اروپا، روشنفکری، گذشته) و در تقابل محض با بخشی دیگر (ساحل غربی با چشم انداز پایان جهانی اش، هالیوود، خوشگذرانی، آینده ناشناخته وهیجان بر انگیز). کتابهای او پرشمار، متنوع و درخشان اند؛ علیه تفسیر و مقالات دیگر (1968)، درباره عکاسی (1977)، بیماری در مقام استعاره (1979)، درباره رنج دیگران (2002) و کتابها و مقالات دیگر. اغلب در نیویورکر می نوشت، سالهایی ریاست انجمن قلم امریکا را به عهده داشت و این اواخر روی آورده بود به داستان نویسی. با اینهمه بیش از تمامی نویسندگان و منتقدان هم عصرش مستقل می نمود و تعلق به هیچ دسته ای را تاب نداشت. به اردوگاه چپ نپیوست، اما نقد رادیکال تاریخی و سیاسی را خوب می فهمید و به کار می برد. از منتقدانی نبود که متن را برای متن می خواهند. با آنکه در تحلیل های دقیق و موشکافانه اش از بررسی مناسبات بین اجزای متن شروع می کرد اما همواره به خواننده یادآوری می کرد که سرش را بالا نگهدارد و ببیند دور و برش چه می گذرد. وقتی چشم براه گودو را در سارایووی روزهای اوج جنگ - زیر نور شمع- به صحنه برد کارش بیش از آنکه نمادین باشد، از روی تعهد بود و آگاهی. به پارادوکس غریبی تن داده بود؛ عملش همانقدر غیرعقلانی بود که نمایشنامه بکت چنین بود. به شخصیتی از بکت می مانست، اما حرف دیگری می زد؛ بیایید چشم انتظار گودو نباشیم، جز کارادزیچ کسی نخواهد آمد
در عرصه سینما مقاله "علیه تفسیر" او شاید نمونه ای مثال زدنی باشد. نوشته ای که می تواند به راحتی او را در کنار دلوز، بوردول و وولن، در سیاهه بزرگترین نظریه پردازان سینمایی معاصر قرار دهد. سانتاگ را می بینیم که چهار دهه قبل، بی آنکه بخواهد از پیش فرض های دست و پاگیر زبانشناسانه یا روانکاوانه آغاز کند، بر مرزهای هرمونتیک گام می زند و چه بی پروا برخی نگرش های افراطی آنرا به سخره می گیرد. غالباً او را در کنار پالین کیل دیگر منتقد زن مشهور سینما قرار می دهند. اما شاید تنها فصل مشترک سانتاگ و کیل همین شهرت باشد. خصیصه ای ناموجه که باعث شده اخیراً کرگ سیگلمن نیز در کتابی دست به این قیاس بزند تا نتیجه مورد علاقه اش را بگیرد: ((سونتاگ را ستایش می کنم، اما کیل را دوست دارم)). و هرگز سراغ این پرسش بنیادین نمی رود که چه چیز باعث شد کیل در دهه 80 مشاور پارامونت شود درحالیکه سانتاگ پشت میز آپارتمانش در نیویورک بر اثری هنری متمرکز بود؛ و شاید یادداشتی، و حق التحریری. تمایز از ابتدا مشخص بود: کیل بچه تخسی بود که خودش را برای هالیوود لوس می کرد و زمانی که دیگر کسی نازش را نمی خرید خودش را در آغوش پارامونت پرتاب کرد اما سانتاگ یکسره پشت به هالیوود کرده بود
جریان روشنفکری رادیکال امروز آمریکا بی شک به سانتاگ تعلق دارد -هرچند با مقادیری مصالحه؛ از وودی آلن فیلمساز تا جاناتان رزنباوم منتقد همه و همه ادامه مادر معنوی شان به نظر می رسند
جریان روشنفکری رادیکال امروز آمریکا بی شک به سانتاگ تعلق دارد -هرچند با مقادیری مصالحه؛ از وودی آلن فیلمساز تا جاناتان رزنباوم منتقد همه و همه ادامه مادر معنوی شان به نظر می رسند
حضورش در زلیگ (وودی آلن – 1970) در نقش خودش به عنوان یک روشنفکر چیزی بیش از ستایش از سوزان خستگی ناپذیر می نماید
ژورنالیست – به معنای عام اش- نبود، اما به همه جا سرک می کشید و هیچ سیاستمداری از تیررسش خارج نبود. این اواخر در مخالفت با سیاست های جهوریخواهان مقاله هایی نوشت و نوک شمشیرش را به سمت بوش پسر نشانه رفت. اما همواره می دانست که در چه جایگاهی ایستاده است و برای تحقیر سیاستمداران جناح مخالف هیچ فرصتی را از دست نمی داد. جایی گفته بود: (( من معرف آمریکا نیستم، حتی معرف آن اقلیت قابل ملاحظه ای هم نیستم که از برنامه های امپریالیستی بوش و مشاورانش حمایت نمی کنند، مایلم تصور کنم که معرف چیزی به جز ادبیات، و وجدان، مفهوم مشخصی از وجدان یا وظیفه، نیستم.)) زمانی درباره والتر بنیامین نوشت: ((او [ بنیامین] آخرین روشنفکر بود.)) و حالا با قطعیتی بیشتر می توانیم تکرار کنیم که سانتاگ، سوزان سانتاگ خستگی ناپذیر و یکدنده، آخرین روشنفکر بود
بعد از تحریر
به همت دوستان ماهنامه هفت، مجموعه مطالبی در شماره 6 این نشریه در معرفی سوزان سانتاگ منتشر شد؛ از جمله مقاله مشهور و بحث انگیزش "علیه تفسیر" با ترجمه ای دقیق و پاکیزه از مجید اسلامی، مقاله ای درباره کامو و نوشته هایی دیگر، که با سبک و سیاق و سلیقه همیشگی این ماهنامه گوهری گرانبها برای شناخت سانتاگ فراهم آورده –دست کم در این فقر تأسف بار مطالب ارژینال ادبی و هنری. شاید پس از این مجموعه مطالب اولین نوشته ای که به خاطر آید، یادداشت او درباره رمان خاطرات پس از مرگ براس کوباس نوشته ماشادو دآسیس باشد که توسط عبدالله کوثری به فارسی برگردانده شده و به عنوان ضمیمه این کتاب توسط نشر مروارید به چاپ دوم هم رسید
این مقاله شاید نمونه جالبی باشد برای شناخت سانتاگ در مقام ناقد ادبی. قیاس هوشمندانه اش میان تریسترام شندی لارنس استرن و خاطرات... و نیز تحلیلی نو از رمانهایی که به شیوه اتوبیوگرافیک نوشته می شوند نکاتی خواندنی و گاه حیرت آورند
بعد از تحریر دوم
آرش می گفت: "نمی دانم عکس العمل زنان روشنفکر ما به مرگ سانتاگ چیست؟"، نمی شود دقیقاً پیش بینی کرد، هرچند چیزهایی می شود دید. و براستی خود پرسش از بیخ و بن مشکل دارد. کدام زن روشنفکر ایرانی؟ معیار روشن فکری زنان در این "خراب آباد" چیست؟ نوبل بردن کتوله ها؟ آخرین رمان زویا پیرزاد یا آخرین فیلم تهمینه میلانی؟....... بگذریم تا بعد
ژورنالیست – به معنای عام اش- نبود، اما به همه جا سرک می کشید و هیچ سیاستمداری از تیررسش خارج نبود. این اواخر در مخالفت با سیاست های جهوریخواهان مقاله هایی نوشت و نوک شمشیرش را به سمت بوش پسر نشانه رفت. اما همواره می دانست که در چه جایگاهی ایستاده است و برای تحقیر سیاستمداران جناح مخالف هیچ فرصتی را از دست نمی داد. جایی گفته بود: (( من معرف آمریکا نیستم، حتی معرف آن اقلیت قابل ملاحظه ای هم نیستم که از برنامه های امپریالیستی بوش و مشاورانش حمایت نمی کنند، مایلم تصور کنم که معرف چیزی به جز ادبیات، و وجدان، مفهوم مشخصی از وجدان یا وظیفه، نیستم.)) زمانی درباره والتر بنیامین نوشت: ((او [ بنیامین] آخرین روشنفکر بود.)) و حالا با قطعیتی بیشتر می توانیم تکرار کنیم که سانتاگ، سوزان سانتاگ خستگی ناپذیر و یکدنده، آخرین روشنفکر بود
بعد از تحریر
به همت دوستان ماهنامه هفت، مجموعه مطالبی در شماره 6 این نشریه در معرفی سوزان سانتاگ منتشر شد؛ از جمله مقاله مشهور و بحث انگیزش "علیه تفسیر" با ترجمه ای دقیق و پاکیزه از مجید اسلامی، مقاله ای درباره کامو و نوشته هایی دیگر، که با سبک و سیاق و سلیقه همیشگی این ماهنامه گوهری گرانبها برای شناخت سانتاگ فراهم آورده –دست کم در این فقر تأسف بار مطالب ارژینال ادبی و هنری. شاید پس از این مجموعه مطالب اولین نوشته ای که به خاطر آید، یادداشت او درباره رمان خاطرات پس از مرگ براس کوباس نوشته ماشادو دآسیس باشد که توسط عبدالله کوثری به فارسی برگردانده شده و به عنوان ضمیمه این کتاب توسط نشر مروارید به چاپ دوم هم رسید
این مقاله شاید نمونه جالبی باشد برای شناخت سانتاگ در مقام ناقد ادبی. قیاس هوشمندانه اش میان تریسترام شندی لارنس استرن و خاطرات... و نیز تحلیلی نو از رمانهایی که به شیوه اتوبیوگرافیک نوشته می شوند نکاتی خواندنی و گاه حیرت آورند
بعد از تحریر دوم
آرش می گفت: "نمی دانم عکس العمل زنان روشنفکر ما به مرگ سانتاگ چیست؟"، نمی شود دقیقاً پیش بینی کرد، هرچند چیزهایی می شود دید. و براستی خود پرسش از بیخ و بن مشکل دارد. کدام زن روشنفکر ایرانی؟ معیار روشن فکری زنان در این "خراب آباد" چیست؟ نوبل بردن کتوله ها؟ آخرین رمان زویا پیرزاد یا آخرین فیلم تهمینه میلانی؟....... بگذریم تا بعد

0 Comments:
Post a Comment
<< Home