Monday, January 24, 2005

علیه رمانتیسم زنانه

علیه رمانتیسم زنانه
حتما" تا به حال سری به وبلاگ هایی زده اید که نابجا و فله ای "از عشق سخن می گویند" و چه بسیار حرص خورده اید از ماهیت تهوع آور رمانتیک شان! خوشبختانه فضای مجازی اینترنت این بخت را دارد که نگاه نهفته یک طبقه خاص، جنسیت خاص یا ذهنیت خاص را نمودار سازد. در این مورد و در جایی که به جای آنکه با خود آدمها طرف باشیم اغلب با ردپاهایی طرف هستیم که به زحمت می شود نام متن بر آنها گذاشت، زمینه ای فراهم می شود برای تعمق و نگاه دقیق به برخی زوایای تفکری خاص. تفکری سنتی و ریشه دار که پوسیدگی اش به حدی است که حتی در مرکز ِ جامعه ی گله وار امروز ما فرد شجاعت بیانش را ندارد، یا نمی تواند با مخاطبش در این زمینه همداستان شود و آنرا به اثبات برساند. اما اینجا شبکه ی جهانی است و آداب و امتیازت خودش را دارد که از جمله این امتیازات عقده گشایی های "رو" و "زمخت" گروهی از زنان جامعه " ملخ زده" ماست. شاید بتوان گفت؛ سنت تخیل رمانتیک زنانه از کالبد بی جان دفترهای خاطرات فراموش شده ی دختران تیپیکال دبیرستانی روحی تازه یافته و در قالب وبلاگ های رنگارنگ –با صفحه آرایی شبیه همان دفترهای کذایی- اینبار در موضع قدرت و" حق به جانب"، سر به آسمان می ساید
جز ابراز تأسف –که هدف اصلی این نوشته است- می خواهم چند خطی هم درباره آنچه سرمنشأ این ابتذال سخیف متافیزیکی است بنویسم و کمی رمانتیسم سنتی زنانه را به چالش بکشم؛
در فرهنگ -؟!- این خراب آباد و شاید تمامی جوامع پدرسالار، "زن" سعی دارد – یا چون امری محال، تنها آرزو دارد - که به خودش به چشم آفریننده یا سوژه نگاه کند و به دنیا به مثابه موضوع شناسایی یا ابژه. و تنها مکانی که برای این امر و این نوع نگاه از آن خود می داند رمانتیسم و باور به متافیزیک است. یعنی همان راه گریزی که قدرت پدرسالار به او اعطا کرده برای تسکین اش در برابر واقعیت موجودی که همه جا خودنمایی می کند واقعیت زن به مثابه ابژه. تفکر " زن به مثابه مؤلف" با باور به وجود سوژه، و تفکر در مقام سوژه، روی به متافیزیک می آورد؛ به عرفان، اخلاق، مذهب و البته عشق به مثابه واقعیتی عرفانی/اخلاقی. و افسوس که بهایی که در برابر قبول متافیزیک باید پرداخت، خروج از گردونه انتقاد فرهنگی و مسئولیت اجتماعی است و پیوستن به گله ای که چشم به جایی خارج از این ویرانه دارند و چشم براه قاصدی هستند که برسد و بگوید که "او" می آید تا ... و باز هم افسوس که هیچکس، هیچگاه نخواهد آمد. نه "خدایی" در کار است، نه "گودو" یی، اگر نجات دهنده را در آیینه نیابیم. تا زمانی که متافیزیک هست و باور به مهملاتی تعریف نشده از قبیل خوشبختی، که در مرتبه ای والاتر قرار میگیرند از شقوق دیگری که میتواند در شرایط حاضر پاسخ قانع کننده تری به مسایل امروزی مان بدهد –فرض بگیرید؛ آگاهی فرهنگی، تعهد اجتماعی یا شناخت هنری- به جایی نمی توان رسید
در اینکه "قدرت پدرسالار" بار دیگر به اینگونه اندیشیدن مجال رشد داده تا بخشی از ساختارش جبارانه اش پنهان بماند، جای شکی نیست و بر ماست که نگذاریم. سخن من اما اینجا در رابطه با متونی خاص بود؛ یعنی وبلاگهایی که مانند کتابهای جبران، کوئیلو، فهیمه رحیمی و امثالهم مشتری های پر و پا قرص زیادی دارند و کارکردی در حد تمدد اعصاب
و نکته مهم در این میان زمان ای است که صاحبان اینگونه فضاها در اثبات حقانیت شان حرام می کنند. خیلی ساده آنها خودشان و کارشان را خیلی جدی تر از آن گرفته اند که ارزشش را داشته باشد. جملات زیر را عینا" از یکی از وبلاگ های اینچنی نقل می کنم که می تواند مشتی باشد نمونه خروار؛

سلام
نمی دانم که تا امروز برای شما چند بار اتفاق افتاده که وقتی در حال راه رفتن در خیابان هستید ماشینهایی را ببینید که به دنبال یک ماشین تزئین شده با گل در حال حرکتند و بوق بوق کنان از کنارتان رد می شوند .. برای ما که بارها و بارها اتفاق افتاده بخصوص اینکه دو روز پیش در یکی از همین ماشین های تعقیب کننده بودیم و جای همگی خالی لحظات خوشی داشتیم ... امید واریم که زندگی همه تازه دامادها و نو عروسان مثل هندوانه هایی سرخ و شیرین باشد و همچنین امیدواریم که جوانها نیز به احساسات و علایقشان اجازه بروز بدهند تا شاید جادوی عشق راه گشای مسیر زندگیشان باشد و به خاطر مسایل حاشیه ایی از گفتن " دوستت دارم " پروا نکنند و اجازه دهند تا به کمک عشق سقفی اندازه قلبهایشان بسازند .... دسترسی به این وبلاگ

نتیجه اخلاقی
تلاش برای خارج شدن از مقام ابژه و تبدیل شدن به سوژه. تلاشی بی حاصل و تأسف بار. کوششی که از دور رقت انگیز به نظر می رسد

بعد از تحریر
پیش از این در یادداشتی که در مرگ سوزان سانتاگ نوشته بودم - که به زودی در این وبلاگ می آورمش- به یکی از مهمترین خصوصیات او پرداخته بودم؛ یعنی تلاش همیشگی اش در جا انداختن مفهومی از انسان منتقد که برای به وجود آوردن فردیت اش در برابر هجوم جامعه نیازی به متافیزیک ندارد. چندی بعد در تایمز لندن مقاله ای کوبنده و تأثیرگذار خواندم با عنوان " سوزان سانتاگ های ما کجایند؟ ". یادداشتی که گرچه همچنان رنگ مرثیه داشت اما به پرسشی اساسی می پرداخت. من اما طمع ِ سانتاگ نمی بندم، تهمینه میلانی های ما کجایند؟!!؟
س. آرش

1 Comments:

At 1:34 PM, Blogger azkhodbakhish said...

سلام نميدانم چرا نميخواهيم ياد بگيريم كه انسانها آزادند در آنچه كه ميگويند و انجام ميدهند و در آنچه كه به آن اعتقاد دارند. نميدانم چرا ياد نميگيريم يكديگر را همانگونه كه هستيم بپذيريم. دوست عزيز اگر كسي مثل تو فكر نميكند يا نمينويسد يا سخن نمي گويد، ردش نكن و اينطور نا جوانمردانه در باره او قضاوت نكن .تو از زندگي هيچكس خبر نداري از رنجش ، غمش ، بدبختي يا خوشبختي اش. هر آنچه كه در بلاگهاي شخصي نوشته ميشود ديدگاه شخصي افراد است به دنياي دور و اطراف. اگر كه همه سياستمدار بوديم يا فيلسوف يا تحليلگر مسائل اجتماعي ، و اگر همه فقط حرفهاي بدون غلط و پرفكت ميزديم ...بزودي ديگر حرفي براي گفتن نميماند. اگر دوست داري ديگران تو را بدينگونه بپذيرند كه هستي ، تو نيز چنان كن. تمام بدبختي و فلاكت سرزمين مادري همه و همه بخاطر كوته فكري و خودخواهي و خودپسندي تك تك ماست. سبز باشي.

 

Post a Comment

<< Home